شرتو کُشون
March 17th, 2007بالاخره دادگاه عالی م.ب پس از ماهها رایزنی و بررسیِ درخواست تجدید نظر در مورد حکم صادرهی پیشین، رای خود را مبنی بر اعدام شرتو صادر کرد!
شما اگه بخواین وبلاگتون رو تعطیل کنید 4ever، آخرین یادداشت تون چه خواهد بود؟ من قبلا هم خیلی به این مسئله فکر کرده بودم. ولی واقعا نمیدونم باید چی بنویسم. مثلا میشه گفت:
تریپ خودتحویلی: بودیم و کس پاس نمیداشت هستیم، باشد؛ نباشیم و بدانند بودیم! (عمرا)
تریپ دِپ: هنوز/ به زندگی عادت نکرده است،/ و رنج میبرد/ از ایستادنش روی زمین/ که سیارهای را سنگینتر میکند [شبنم آذر - به تمام زبانهای دنیا خواب میبینم] (لابد بعدش هم خودکشی میکند!)
تریپ آماری: این وبلاگ در زمان فعالیت X سالهی خود، تعداد Y یادداشت، Z کامنت، P بازدید کننده داشت و توسط Q وبلاگ لینک شده بود و توانسته بود به پیج رنکِ R برسد! (حوصله آمار گرفتن ندارم
)
تریپ جشنوارهای: برندهی جایزهی پر کامنتترین مطلب به یادداشت فلان اهدا میشود. جایزهی پر مطلبترین دسته بندی به دستهی بهمان تقدیم میشود.
میشه هیچی نگفت، میشه یه شعر گذاشت، میشه خیلی ساده گفت خداحافظ من رفتم! میشه به جای کل وبلاگ یه صفحه استاتیک گذاشت با یک تصویر غمانگیزناک! میشه… میشه هم عادی بود. مثل همیشه! فقط مهم اینه که دیگه تمومه.
ما به عنوان خالق شرتو مقدر کردیم عمرش به جشن چهارسالگی قد ندهد! نمیخوام تو این آخری هم روده درازی کنم. اگر هنوز باور نکردهید، جدی میشیم و وارد کلیشه میشیم. کلیشهها هنوز خیلی جاها کارگشا هستند! توی این چند سال اینجا خونهی مجازی من بود. خیلی چیزها یاد گرفتم، چشمم به دنیای جدید باز شد. دنیایی گستردهتر با آدمهای متفاوتتر از اونهایی که میشناختم. میدونید؛ من قبل از اینکه وبلاگ نویس بشم، هیچ وبلاگی رو نمیخوندم. وقتی اومدم فقط دلم میخواست بنویسم و بگم. اما حالا که میخوام برم، برای خودم هزار و یک دلیل ریز و درشت دارم! فقط دارم با شرتو خداحافظی میکنم، نه با خودم، نه با شما و نه با دنیای مجازی!
شرتوی قبلی که تا وقتی بتونه سربار پرشین بلاگ میمونه. پسووردشم یادم رفته
دامین شرتو دات او آر جی هم در زمان خودش منقضی میشه. ولی اصل کارها یعنی شرتو دات دودردو و کلا مطالب و آرشیوها که روی دودردو هستند همه از جانب من تمام شدهند و اختیارشون دست "روبو"ست که واقعا در تمام طول این مدت جور بیسوادی های منو کشید و همهی زحماتم بر دوش ش بود.
از روبو اسم بردم که واقعا خیلی کمک م بود. از کس دیگهای اسم نمیبرم چون بخوام بگم خیلی میشه و خیلیها ممکنه از قلم بیفتند. همهی اونهایی که به هر نحوی حمایتم کردند، از همهشون ممنونم. چه در آغاز و چه در انتها! از همهی اونهایی هم که میخواستم لینکشون رو بذارم یا لینکشون رو تصحیح کنم یا به هر نحوی در هر موردی از من سهلانگاری دیدهند هم معذرت میخوام. شاید همهش رو بشه انداخت گردن تنبلی، امیدوارم ببخشند.
دیگه عرض شود که من بعد وجود(!) هر کامنت یا وبلاگ جدیدی با اسم و رسم شرتو و ربطش با اینجانب، تکذیب میشود! در ضمن از همین الان بدون هیچ رودربایستی یا امید به آینده مختارید شرتو رو از لینکهای وبلاگتون یا از توی لیست فیدخوانهاتون حذف کنید، چون حقیقتا دیگه اینجا اتفاقی نخواهد افتاد! باور کنید
خوبه نمیخواستم روده درازی کنم! آبغوره گیری هم که نمیخوام راه بندازم. فعلا هم چیز دیگهای به ذهنم نمیرسه برای گفتن. فقط اینم بگم که از بین همه چیزایی که ننوشتهم بیشتر از همه شرمندهی مومو و هولدن کالفید عزیز هستم که خیلی حرف داشتم دربارهشون! ربطی نداشت نه؟! خوب پس تمومه دیگه؟ یعنی واقعا تمومه؟
من از بستن کامنتها زیاد خوشم نمیآد. هر چند این دم آخری به نظر لازم میاومد! از اونجایی که دیگه به شرتو وارد نمیشم کامنتهایی که در انتظار تایید بمونن، تایید نخواهند شد. اگر انتقادی یا پیشنهادی هم داشتید یا نظری دربارهی شخصیت شرتو، گله ای یا هر چیزی که فکر میکنید باید به من بگید این ایمیل رو هنوز میخونم و جواب میدم:
Shartooo[at]yahoo[.]com
هنوز اونقدری بیمعرفت نشدم که بدون تبریک سال نو و آرزوی سال خوش برای همهتون عمر همسایگی رو پایان بدم. پس پیشاپیش عیدتون مبارک، هر چی آرزوی خوب هم هست مال شما، هر چی که خاطره داریم مال من
تازه عیدی هم میدم، ولی از کیسه خلیفه
جعفرانه یک داستان طنز بود که دو سال پیش در نه قسمت و توی شمارههای اول همشهری جوان منتشر شد. اسکنش کردم، تقدیم به شما. حتما خوشتون خواهد اومد.
2-

داستان با یک مادر 32 ساله شروع میشه که با دخترش در یک شهر کوچیک زندگی میکنند. این مادر یعنی لورالای گیلمور از یک خانوادهی پولدار و متشخص هست که در 16 سالگی باردار میشه و خودش به تنهایی بچهش رو بزرگ میکنه و حالا دخترش 16 ساله شده. دختر رو به پدر مادر خودش معرفی میکنه و بقیه ماجراها حول و حوش رابطهی دوستانهی مادر و دختر، مسائل دختر در مدرسه و بعد کالج، موضوعاتی که در یک شهر کوچیک ممکنه پیش بیاد، رابطهی دختر با پدربزرگ و مادربزرگش و … هست. جر و بحثهای بازیگرها و مهارتشون در گفتن دیالوگها با سرعت بالا، از قسمتهای جالب این سریاله.
این سریال هم از اسمش تقریبا معلومه که موضوعش چیه. مسائل یک پدر و مادر برای تربیت بچههاشون. دو دختر نوجوان و یه پسر که تازه وارد دورهی نوجوانی شده. اینجا هم مسائلی که بوجود میآد بیشتر خانوادگیِ. یکی از دخترها همهش در حال رسیدگی به قر و فر خودشه و اون یکی کمی بچه مثبت تره. پسره هم کلا جوکِ واسه خودش. این سریال بعد از مرگ بازیگر نقش پدر در سال 2003 دستخوش یه تغییراتی شد. پدر واقعا توی سریال هم مُرد (وارد شدن یه مرگ واقعی در یک سریال کمدی) و افراد جدیدی از فامیل به سریال اضافه شدند.
دخترکِ رنگ پریده در حالیکه از درد دولا شده به شوفاژ توی راهروی مدرسه تکیه داده. چندتا از کاپشنها و ژاکتهای رنگ و وارنگ بچههای کلاس هم روی شونه و توی بغلش هستند چون لرز کرده. قرص و کپسولهای مسکن مثل نقل و نبات تو کیف دختر مدرسهایها پیدا میشه. برای یه همچین موقعهایی لازمه! دخترک با چشمان اشکآلود منتظره تا یکی از اولیاش بیان و ببرنش خونه. اون پریود شده.