شرتو کُشون

March 17th, 2007

بالاخره دادگاه عالی م.ب پس از ماه‌ها رایزنی و بررسیِ درخواست تجدید نظر در مورد حکم صادره‌ی پیشین، رای‌ خود را مبنی بر اعدام شرتو صادر کرد!

شما اگه بخواین وبلاگ‌تون رو تعطیل کنید 4ever، آخرین یادداشت تون چه خواهد بود؟ من قبلا هم خیلی به این مسئله فکر کرده بودم. ولی واقعا نمی‌دونم باید چی بنویسم. مثلا می‌شه گفت:

تریپ خودتحویلی: بودیم و کس پاس نمی‌داشت هستیم، باشد؛ نباشیم و بدانند بودیم! (عمرا)

تریپ دِپ: هنوز/ به زندگی عادت نکرده است،/ و رنج می‌برد/ از ایستادن‌ش روی زمین/ که سیاره‌ای را سنگین‌تر می‌کند [شبنم آذر - به تمام زبان‌های دنیا خواب می‌بینم] (لابد بعدش هم خودکشی می‌کند!)

تریپ آماری: این وبلاگ در زمان فعالیت X ساله‌ی خود، تعداد Y یادداشت، Z کامنت، P بازدید کننده داشت و توسط Q وبلاگ لینک شده بود و توانسته بود به پیج رنکِ R برسد! (حوصله آمار گرفتن ندارم :D )

تریپ جشنواره‌ای: برنده‌ی جایزه‌ی پر کامنت‌ترین مطلب به یادداشت فلان اهدا می‌شود. جایزه‌ی پر مطلب‌ترین دسته بندی به دسته‌ی بهمان تقدیم می‌شود.

می‌شه هیچی نگفت، می‌شه یه شعر گذاشت، می‌شه خیلی ساده گفت خداحافظ من رفتم! می‌شه به جای کل وبلاگ یه صفحه استاتیک گذاشت با یک تصویر غم‌انگیزناک! می‌شه… می‌شه هم عادی بود. مثل همیشه! فقط مهم اینه که دیگه تمومه.

 

ما به عنوان خالق شرتو مقدر کردیم عمرش به جشن چهارسالگی قد ندهد! نمی‌خوام تو این آخری هم روده درازی کنم. اگر هنوز باور نکرده‌ید، جدی می‌شیم و وارد کلیشه می‌شیم. کلیشه‌ها هنوز خیلی جاها کارگشا هستند! توی این چند سال اینجا خونه‌ی مجازی من بود. خیلی چیزها یاد گرفتم، چشم‌م به دنیای جدید باز شد. دنیایی گسترده‌تر با آدم‌های متفاوت‌تر از اون‌هایی که می‌شناختم. می‌دونید؛ من قبل از این‌که وبلاگ نویس بشم، هیچ وبلاگی رو نمی‌خوندم. وقتی اومدم فقط دل‌م می‌خواست بنویسم و بگم. اما حالا که می‌خوام برم، برای خودم هزار و یک دلیل ریز و درشت دارم! فقط دارم با شرتو خداحافظی می‌کنم، نه با خودم، نه با شما و نه با دنیای مجازی!

شرتوی قبلی که تا وقتی بتونه سربار پرشین بلاگ میمونه. پسووردشم یادم رفته :D دامین شرتو دات او آر جی هم در زمان خودش منقضی می‌شه. ولی اصل کارها یعنی شرتو دات دودردو و کلا مطالب و آرشیوها که روی دودردو هستند همه از جانب من تمام شده‌ند و اختیارشون دست "روبو"ست که واقعا در تمام طول این مدت جور بی‌سوادی های منو کشید و همه‌ی زحماتم بر دوش ش بود.

از روبو اسم بردم که واقعا خیلی کمک م بود. از کس دیگه‌ای اسم نمی‌برم چون بخوام بگم خیلی می‌شه و خیلی‌ها ممکنه از قلم بیفتند. همه‌ی اون‌هایی که به هر نحوی حمایتم کردند، از همه‌شون ممنونم. چه در آغاز و چه در انتها! از همه‌ی اون‌هایی هم که می‌خواستم لینکشون رو بذارم یا لینک‌شون رو تصحیح کنم یا به هر نحوی در هر موردی از من سهل‌انگاری دیده‌ند هم معذرت می‌خوام. شاید همه‌ش رو بشه انداخت گردن تنبلی، امیدوارم ببخشند.

دیگه عرض شود که من بعد وجود(!) هر کامنت یا وبلاگ جدیدی با اسم و رسم شرتو و ربط‌ش با این‌جانب، تکذیب می‌شود! در ضمن از همین الان بدون هیچ رودربایستی یا امید به آینده مختارید شرتو رو از لینک‌های وبلاگ‌تون یا از توی لیست فیدخوان‌هاتون حذف کنید، چون حقیقتا دیگه این‌جا اتفاقی نخواهد افتاد! باور کنید :)

خوبه نمی‌خواستم روده درازی کنم! آبغوره گیری هم که نمی‌خوام راه بندازم. فعلا هم چیز دیگه‌ای به ذهن‌م نمی‌رسه برای گفتن. فقط این‌م بگم که از بین همه چیزایی که ننوشته‌م بیشتر از همه شرمنده‌ی مومو و هولدن کالفید عزیز هستم که خیلی حرف داشتم درباره‌شون! ربطی نداشت نه؟! خوب پس تمومه دیگه؟ یعنی واقعا تمومه؟

من از بستن کامنت‌ها زیاد خوشم نمی‌آد. هر چند این دم آخری به نظر لازم می‌اومد! از اون‌جایی که دیگه به شرتو وارد نمی‌شم کامنت‌هایی که در انتظار تایید بمونن، تایید نخواهند شد. اگر انتقادی یا پیشنهادی هم داشتید یا نظری درباره‌ی شخصیت شرتو، گله ای یا هر چیزی که فکر می‌کنید باید به من بگید این ایمیل رو هنوز می‌خونم و جواب می‌دم:

Shartooo[at]yahoo[.]com

هنوز اون‌قدری بی‌معرفت نشدم که بدون تبریک سال نو و آرزوی سال خوش برای همه‌تون عمر همسایگی رو پایان بدم. پس پیشاپیش عیدتون مبارک، هر چی آرزوی خوب هم هست مال شما، هر چی که خاطره داریم مال من :D

تازه عیدی هم می‌دم، ولی از کیسه خلیفه :D جعفرانه یک داستان طنز بود که دو سال پیش در نه قسمت و توی شماره‌های اول همشهری جوان منتشر شد. اسکن‌ش کردم، تقدیم به شما. حتما خوشتون خواهد اومد.

ناراحتم!

March 14th, 2007

یا من وجدان شیرفرهاد را خواهم کشت، یا وجدان شیرفرهاد من را!

Pencil دونی

March 8th, 2007

در بین چیزهایی که باید دور ریخته بشن، برخی از ابتکارات شونصد قرن گذشته خودنمایی می‌کنند! آخرش می‌رویم همه‌شان را چال می‌کنیم تا در آینده‌های نه چندان دور به عنوان آثار باستانی برای خودشان کسب درآمد کنند! البته نه در این خاک، که در این‌جا جز بی‌مهری عایدی نخواهند داشت! یکی از این محصولات سال‌های جوانی، اگر بشود اسم‌ش را گذاشت ابتکار یک عدد جامدادی رو میزی است که با دور ریختنی‌ها ساخته شده. که امروز تصمیم گرفتیم پیش از آن‌که عمرش را بدهد به خود ما چندتا عکس یادگار ازش بگیریم و رسالت خودمان را در ترویج تولیدش ادا کنیم!

مواد لازم:

1- پاچه‌ی بریده شده‌ی شلوار جین به میزان کافی (اگر شما هم مثل من در اکثر مواقع نیاز به کوتاه کردن شلوار داشته باشید درک می‌کنید چه می‌گویم! خدا پدر مخترع شلوارهای نود سانتی را بیامرزد که ما را از این مهم نجات داد!)

2- لوله‌ی وسط کاغذ توالت مصرف شده (می‌تواند بیشتر از یک عدد باشد)

3- سنگ (ما از ساحل دریا دزدیدیم، در خیابان هم ریخته، فت و فراوان)

4- یک تکه مقوای نسبتا محکم (از جنس مقواهای کارتن‌های حمل و نقل)

5- چسبِ درست و حسابی

6- قیچی تیز جهت بریدن مقوای ضخیم

روش کار:

این هم بغایت ساده و روشن است و اصلا نیازی به توضیح ندارد، ما محض Transparent شدن قضیه بیشتر می‌سابیم! عزیزان من دور لوله‌ی مقوایی را با یکی از پاچه‌های جین می‌پوشانید، به کمک چسب. لبه‌ها رو هم می‌دهید توی لوله تا بیرون کار تمیز باشد. یک صفحه هم از مقوای محکم می‌برید به اندازه‌ای که می‌خواهید اون رو هم با پارچه جین کادو می‌کنید! حالا لبه های یک طرف استوانه رو چسب میزنید و هر جای صفحه که می‌خواید قرارش می‌دید. جریان سنگ هم اینه که مقوا به خودی خود خیلی سبک هست همینکه چندتا مداد یا خودکار توش بذارید غش و ضعف می‌کنه. پس ما کلک می‌زنیم و سنگ رو علاوه بر زیبایی به عنوان نقطه اتکا و گرانیگاه استفاده می‌کنیم. اگر دوست نداشتید می‌تونید یک صفحه‌ی سنگین‌تر به جای مقوا استفاده کنید یا اینکه گرانیگاه رو یه جوری داخل استوانه قرار بدید.

دوستان من، شما می‌تونید از پارچه‌های شاد و گل من‌گلی استفاده کنید، خودتان ایتکار بزنید، سه تا استوانه کنار هم بگذارید یا اندازه‌های مختلف را کنار هم ردیف کنید، خلاصه اینکه راه‌های رسیدن به … و اینا! خوب امیدوارم از این قسمت برنامه‌مون بهره‌ی کافی را برده باشید، تا برنامه‌ی آینده و کاردستی دیگه شما رو به خدای بزرگ می‌سپارم. خدانگهدار!

 

این خود ما هستیم

March 4th, 2007

أنا Here!

کمی تا قسمتی برگشتم. حالا مونده تا به طور کامل جلوس کنیم! من‌م می‌دونم، امروز هم قرار بوده یه یادداشت اتوماتیک دیگه منتشر بشه. ولی حالا دیگه نیست. ایرادی داره؟ از اون وضع خسته شدم! من توی این مدت حتی یک روز هم از اینترنت غافل نبودم. هر روز هم به شرتو سر می‌زدم. ولی توی وبلاگم احساس غریبه بودن می‌کردم. به خودم اجازه نمی‌دادم به کامنت‌ها جواب بدم یا مطلبی رو اصلاح کنم، یا این‌که برای چیزی توضیح اضافه بدم! یه جورایی هم احساس خفقان می‌کردم از این اوضاع! این روش برای وقتی که آدم بخواد یه مدت واقعا از اینترنت دور باشه خیلی خوبه. فکر کن تو خیابونی و وسط ترافیک ولی وبلاگ‌ت آپ می‌شه! حال داره! اما اگه مثل من هر روز بخواین پیگیری‌ش کنین هر چند به صورت خنثی، اصلا هم حال نمی‌ده! حالا دوست دارم بدونم تو این مدت نظر شما راجع به این روش چی بوده؟

بگم، نگم؟

آقا یه سری اخبار پشت پرده باحال از محل کارم دارم که دل‌م می‌خواد بگم، از طرفی هم می‌ترسم افشای اسرار بشه! یعنی بیشتر برای اینکه کسی نیاد جور دیگه منتشرشون کنه. به هر حال کار درستی نیست دیگه. اما آدم دق می‌کنه وقتی وضع رو می‌بینه و نمی تونه چیزی نگه! من کلا از اون ادم‌هایی نیستم که به چیز خاصی تعصب داشته باشم. بعضی‌ها رو دیدن چقدر مثلا وقتی می‌رن توی دانشگاه، یه محله یا یه محل کار چقدر ادارمون و شرکتمون و دانشگاه‌مون و محله‌مون و شهرمون و غیره می‌کنن؟ در مقابل هر نقد و ایرادی موضع گیری می‌کنن و هیچ حقیقتی رو برنمی‌تابن! من برعکسم، وقتی می‌رم جایی و از نزدیک با روند اتفاقات‌ش آشنا می شم، عیباش برام پررنگ تر می‌شه و هم به خود عوامل‌ش و هم به خیلی‌های دیگه که ممکنه از هر طریقی با موضوع مرتبط باشن حقیقت رو می‌گم. اخلاقمه دیگه! چیکار کنم؟!

جامعه‌ی فوق افسرده

آقا برای خودمون صبح‌ها ساعت هفت با سرویس می‌ریم سر کار و توی اون یک ساعت راه هم این‌قدر سرمون گرم حرف و ایناست که اصلا دور و بر رو متوجه نیستیم. اما چند روزی به جای سر کار رفتن صبح‌ها مجبور بودم برای انجام کارهای متفرقه اینور و اونور برم. من دیگه غیلط بکنم سوار اتوبوس بشم! خصوصا اتوبوس‌هایی که توی مسیرشون بیمارستان دولتی هست. آقا ادم وضع مردم رو می بینه از زندگی سیر می‌شه. همه ش گرفتاری، همه قیافه‌ها درهم، دم عید هم که بدبختی‌هاشون بیشتر می‌شه. عید برای اونایی که وضع معیشت‌شون خوب نیست، روز عذاست. فکرش رو بکن طرف هنوز لباس بیمارستان تنشه، دمپایی بیمارستان پاشه، یه آدرس دادن دست‌ش که برو فلان دارو رو از فلان داروخونه در فلان جای شهر بگیر. حالا اگه واقعا داشت می‌رسه به خان پول دادن! ای داد بیداد! چراغی که خانه رواست به مسجد حرام است آقا جان، حرام! وزارت بهداشت تو این مملکت چه غلطی میکنه؟ ها؟ کمک‌های مالی از بیت‌المال ملت که به کشورهایی می‌شه که اگه ما هم‌مون بریم زیر گل هم ککشون نمی‌گزه هیچ جشن و پایکوبی هم می‌کنن فلسفه‌ش چیه؟ چرا یه مملکت باید فدای ایدئولوژی‌های من در آوردی آقایان بشه؟ مردم گرفتارن، فقر بیداد می‌کنه، مملکت داره از جمعیت منفجر می‌شه. آخه آدم دردش رو به کی بگه؟ چکار بکنه که اونایی که خودشون رو به خواب زدن بیدار شن؟ آره! کم نیستن ادمایی که وضعشون خوبه، همه‌ش توی پاساژها در حال خریدن، گوش‌شون هم از دنیا خوابه. تا وقتی هم دور و برت این جور آدم‌ها باشن عین خیال‌ت نیست. چیز دیگه‌ای نمی‌بینی، ولی یک حقیقت دیگه هم وجود داره، اختلاف طبقاتی هر روز داره بیشتر و بیشتر می‌شه. گل کاشتن با این حکومت عدل اسلامی‌شون. واقعا نمی‌دونم چطوری باید بگم. امروز صبح رادیو داشت نامه‌ی یک دانشجوی آمریکایی رو می‌خوند که به ملت ایران نوشته بود و کلی هندونه زیر بغل‌مون گذاشته بود. جالبه آمریکایی‌ها عزیز شدن! تا حالا شده توی اخبار نامه‌ی یه ایرانی خونده بشه؟ ما گلومون رو پاره هم کنیم صدامون به گوش کر آقایون نمی‌رسه. فقط تملق دوست دارن. از اتوبوس می‌گفتم، گفتگوهای درون اتوبوسی که اکثرا چیزی هستند در حد فاجعه، من خودم دپ هم دپ‌تر می‌شم. همون نبینی و نشنوی سنگین‌تری! وضع ترافیک خیابون‌ها هم که دیگه نگو، گوینده‌های رادیو پیام هم دیگه خجالت می‌کشن توصیف‌ش کنن!

اعلام جرم می‌کنیم

ماجرای سوالات سیره‌ی نبوی که الان دیگه کمی تب‌ش خوابیده. ولی ما هنوز اعلام موضع نکرده‌ایم! اقا یعنی چی که نسبت به طراحان سوال اعلام جرم کردن؟ مگه یارو سوالا رو از تو جیبش در آورده؟ خوب از تو کتاب در آورده دیگه. چرا تا الان هیشکی صداش در نمی‌اومد؟ ما هم نسبت به نویسنده کتاب اعلام جرم می‌کنیم! حالا یه بدبختی عمدا یا سهوا اومده این‌ها رو آورده تو چشم. به نظر من کارش خیلی ارزشمنده!!! بالاخره یه جایی باید جلوی این اراجیفی که سال‌های ساله به عنوان دین معلم‌های دینی و پرورشی توی مدارس به خورد بچه‌ها می دن گرفته بشه دیگه. ولی مثل اینکه قضیه داره برعکس می‌شه! ایرانه دیگه! چه می‌شه کرد؟

آدم خوارها و قاشق چنگال

بدبختی اینه که باید اول هر چی میخوای بگی کلی توضیح بدی و توجیه کنی که آقا منظورم اینه و اون و به کسی برنخوره. حالا عنوان این تکه هم یه ضرب‌المثله. ضرب‌المثل و تشبیه هم از امکانات ادبیاته برای تشریح یک وضیعت به شکلی دیگر، پس لطفا کسی به خودش نگیرد. حالا قضیه چیه؟ این اقای ده نمکی بعد از اینکه کلی جلوی پیشرفت اصلاحات رو گرفت و جوونای مردم رو بدبخت کرد و به مملکت از هر جهت به سهم خودش ضربه زد، اومده چماق‌ش رو گذاشته کنار و دوربین به دست شده. چه خوب! کیه که بدش بیاد. نگاه‌ش همون نگاه، ایدئولوژی همون ایدئولوژی، اومده ابزار رو تغییر داده. یک جمعیت هم خوش خوشانشون شده و به هر دلیلی کف و خون قاطی کردن و توی کف و سوت غرق‌ش کردن. بذارید بجای این‌که گوشت‌مون رو به نیش بکشن با قاشق و چنگال بیفتن به جونمون! نمی‌دونم، لابد دردش کمتره، یا حداقل وجه‌ی بهتری داره! حالا هم حتما اقا امر برش مشتبه شده که همه طرف‌دار ایدئولوِی‌ش هستن، چمیدونم من! شاید هم باشن، ولی اگه هستن ریا چرا دیگه؟ اگر نیستن فراموش کردن؟ یعنی واقعا فراموش کردن؟ یا بخشیدن؟ بخشش وقتی معتبره که طرف مورد بحث از موضع اشتباه‌ش کوتاه اومده باشه وقتی هنوز بر روی درست بودن تمام اعمال بد گذشته‌ش پا فشاری می‌کنه بخشش؟ خدای من! به کجا داریم می‌ریم؟ با خودمون چه می‌کنیم؟ با این طرفداری اون جناب رو هم شیر می‌کنن که بگه های ببین جمعیتی طرفداره منه و در بر حق بودن خودش اگر شک داشت دیگه هیچ شکی نداره. در راهی که می‌رفته ثابت قدم‌تر می‌شه. گاهی واقعا فکر می‌کنم من این جا زیادی‌ام. از هیچی سر در نمی‌ارم. برم به یه جزیره دور افتاده و بی صاحاب زندگی خودم رو بکنم سنگین‌ترم. من رو چه به سر در آوردن از کارای جماعت؟!

توضیح این‌که قبلا هم در همین وبلاگ همین ضرب‌المثل در مورد همین اقا بکار برده شده بود. دلیل‌ تکراش از کمبود منابع ذهن نویسنده‌ست نه هیچ چیز دیگه!

آقایون لطفا جواب بدن

کدوم مورد زیر در خانوم‌ها تحریک برانگیزتره؟

1) مو

2) فرم بدن

3) چهره

4) رفتار

5) صدا

یوگا

اووه! چقدر حرف زدم. بازم هنوز مونده! حالا از جو بالا بیایم بیرون. چقدر این مطلب کوتاه و پرمعنا رو دوست داشته باشم خوبه؟

هر از گاهی دلت نمی‌خواهد حرف بزنی و کسی هم نیست که بخواهد بشنود. ولی با وجود اینکه نمی‌خواهی حرف بزنی، نبودن کسی که بشنود، می‌شکندت.

و این مطلب دلتنگستان که اتفاقی دوباره به‌ش برخوردم و لذت بردم. (آلزایمر نگرفته‌م، می دونم قبلا هم لینک دادم. خوشا ان چیزهایی که ارزش تکرار دارند!)

هوینجوری

واقعا این تعطیل کردن وبلاگ معضل بزرگیه! خیلی بزرگ‌تر از شروع کردنش! همونطور که باردار شدن کاری نداره اما سقطِ جنین دردسرِ! باور کنید این بهترین تشبیهی بود که به ذهن‌م رسید! آره! خراب کردن آسونه، یک کلیک، دیلیت، یِس و دیگه برگشتی در کار نیست. به همین راحتی. اما من منظورم تصمیم گیریشه. کلی جای فکر کردن داره. انگار که داری در مورد ادامه حیات یک جان‌دار تصمیم می‌گیری! ادامه دارد… :D

حال می‌ده

بعد از عمری پینگیدن حال میده!

و باز هم توضیح

طبق معمول بدون روخونی دارم منتشر میکنم. ببخشین دیگه. عجله دارم، ذوق دارم، خسته‌م، خوابم می‌آد، کار دارم، کار دارم، کار دارم…

رنگی شوید!

March 2nd, 2007

با کمی مهارت می‌شه از نرم افزارهای مختلف ادیت تصویر برای رنگی کردن عکس‌های قدیمی استفاده کرد. ولی برخی از نرم افزارها هم هستند که منحصرا برای رنگی کردن عکس نوشته شده‌ند و کار کاربر رو راحت می‌کنند. یکی از این برنامه‌ها که من ازش استفاده کردم ReColored هست و طریقه‌ی استفاده‌ش خیلی ساده‌ست.

اگر تا به حال سعی کرده باشید که عکسی رو رنگی کنید می‌دونید که مهم‌ترین قسمت انتخاب رنگه. این نرم افزار پالت‌های مختلف رنگی داره برای رنگ پوست، چشم، موها، لباس، طبیعت، آسمان و غیره که کار انتخاب رو راحت می‌کنه. بعد از انتخاب رنگ هم فقط باید با قلمِ رنگی دور جایی رو که می‌خواین به اون رنگ در بیاد خط بکشید. خط کشیدن‌ها که تموم شد یک دکمه رو می‌زنید و عکس شما با توجه به انتخاب‌هایی که انجام دادید رنگی می‌شه. توی سایت این نرم افزار می‌تونید راهنمای سریع کار رو ببینید.

نمونه‌ی زیر یک عکس قدیمیه که من بعد از ترمیم‌ش با فتوشاپ، با استفاده از Recolored رنگی‌ش کردم. بدیهیه که هر چه جزئیات تصویر بیشتر باشه، کار نیاز به دقت و حوصله بیشتری داره. برای دیدن نمونه‌های دیگه کلیک کنید.

 

بدون زیر نویس، جهت تقویت زبان :D

February 28th, 2007

اون موقع‌ها که ارکات تازه باب شده بود، پروفایل ایرانی‌ها رو که نگاه می‌کردی اکثرا توی علائق‌شون سریال Friends رو نوشته بودند. البته این سریال در سطح جهانی هم با استقبال مواجه شده. من‌م گاهی که می‌نشستم می‌دیدم واقعا خنده‌م می‌گرفت. اما به نظرم اکثر شوخی‌هاش سطحی بودند و بیشتر مهارت بازیگرها بود که برنامه رو جالب کرده بود. درصد زیادی از شوخی‌ها هم حول مسائل جنسی بود که این هم در جذب مخاطب -بخصوص ایرانی‌ها(!)- تاثیر زیادی داشت. کلا آمریکایی‌ها استعداد طنزشون زیاده (90 قسمت که چه عرض کنم، سریال های 90 ماهه به بالا می‌سازن) حالا من می‌خوام دو تا سریال دیگه معرفی کنم که به نظرم موضوعات‌شون خیلی جالب‌تر از Friends هست.

البته این هم بگم که موضوع مال خیلی وقت پیشِ و مدت‌هاست که تلویزیون نگاه نمی‌کنم که بدونم آیا هنوز پخش می‌شن یا چه کانال‌هایی به چه زبون‌هایی پخش‌شون می‌کنند.

Gilmore Girls (+ و +)

داستان با یک مادر 32 ساله شروع می‌شه که با دخترش در یک شهر کوچیک زندگی می‌کنند. این مادر یعنی لورالای گیلمور از یک خانواده‌ی پولدار و متشخص هست که در 16 سالگی باردار می‌شه و خودش به تنهایی بچه‌ش رو بزرگ می‌کنه و حالا دخترش 16 ساله شده. دختر رو به پدر مادر خودش معرفی می‌کنه و بقیه ماجراها حول و حوش رابطه‌ی دوستانه‌ی مادر و دختر، مسائل دختر در مدرسه و بعد کالج، موضوعاتی که در یک شهر کوچیک ممکنه پیش بیاد، رابطه‌ی دختر با پدربزرگ و مادربزرگش و … هست. جر و بحث‌های بازیگرها و مهارت‌شون در گفتن دیالوگ‌ها با سرعت بالا، از قسمت‌های جالب این سریاله.

8 Simple Rules for Dating My Teenage Daughter

این سریال هم از اسم‌ش تقریبا معلومه که موضوع‌ش چیه. مسائل یک پدر و مادر برای تربیت بچه‌هاشون. دو دختر نوجوان و یه پسر که تازه وارد دوره‌ی نوجوانی شده. این‌جا هم مسائلی که بوجود می‌آد بیشتر خانوادگیِ. یکی از دخترها همه‌ش در حال رسیدگی به قر و فر خودشه و اون یکی کمی بچه مثبت تره. پسره هم کلا جوکِ واسه خودش. این سریال بعد از مرگ بازیگر نقش پدر در سال 2003 دستخوش یه تغییراتی شد. پدر واقعا توی سریال هم مُرد (وارد شدن یه مرگ واقعی در یک سریال کمدی) و افراد جدیدی از فامیل به سریال اضافه شدند. توی ویکی می‌تونید این هشت قانون ساده‌ای که پدر خانواده برای افرادی که می خوان با دختراش دوست بشن وضع کرده رو بخونید!

این دو تا از اون سریال‌های طنزی هستند که مثلا جنبه‌ی آموزشی اخلاقی دارند! + مثل اکثر سریال‌ها و فیلم‌های Made in USA میزان آب گوشت‌شون زیاده! ولی به هر حال خیلی بهتر از طنزهای لوس و خنک شبکه‌های تلویزیون خودمون هستند.

 

در باب ساماندهی

February 26th, 2007

این ساماندهی هر چی بد بود یه خوبی داشت، اون هم این‌که یک ککی به جون ما انداخت تا اتاق (که چه عرض کنم؛ انبار) ‌مون رو سر و سامون بدیم و برای همه‌ی شترهایی که با بارشون گم شدن پلاک صادر کنیم! البته لازم به ذکر نیست که این مهم هیچ گاه عملی نشد. پس ساماندهی از بیخ و بن بد است و هیچ خیری به ما نرسانیده.

حالا طرح‌مان را می‌گوییم، بلکه شما عملی‌ش کنید. قرار بود ابتدا بنشینیم به گردآوری هر چه کتاب و CD و غیره هست. برای یک یکی‌شان شناسنامه صادر کنیم و در دفتری بایگانی کنیم. بعد بنشینیم به تحلیل داده‌ها!!! یعنی فکرهای‌مان را روی هم بگذاریم - فکرهای شما را نگفتم به خودتان می‌گیرید! ما خودمان منبع لایزال دیدگاه‌های متفاوت و بعضا متناقض هستیم :D - و بهترین شیوه‌ی دسته بندی را برای‌شان طراحی کنیم. که در این پایگاه داده‌ی من درآوردی چه جداولی با چه فیلدهایی داشته باشیم و چه ارتباطاتی براساس کدام فیلدها برقرار کنیم و آخر سر با سواد نم‌کشیده‌ی 5 سال پیش‌مان که تا کفن آکبند خواهد ماند برنامکی شدیدا اختصاصی جهت رفع نیازهای خودمان سرهم بندی کنیم.

اَه! خودمان هم دیگر حال‌مان به هم خورد!‌این باغ مظفر تمام شد و ما ماندیم اندر گرداب اول شخص جمع بسکه دوستدار خلق‌ایم!

می‌دونید بعضی چیزها مشمول مروز زمان می شن - باغ مظفر رو نمی‌گم!- مثلا کتابی یا کتاب‌هایی رو به کسی امانت دادید. طرف فرصت نمی‌کنه بخونه و به موقع به‌تون برگردونه. بعد از گذشت یک مدت دیگه ممکنه نه شما به صرافت این بیفتید که سراغ کتاب‌تون رو بگیرید و نه اصلا اون بخاطر بیاره که همچین چیزی دست‌شه. تازه از این لحاظ که ممکنه هم شما و هم اون این‌قدر امانت بدید و بگیرید از این‌ور و اون‌ور که اصلا همه چیز با هم قاطی بشه و دیگه ندونید چی مال کیه. حالا اگه همه‌ی این‌ها حداقل در یک دفتر ساده هم ثبت بشه باز هم بهتر از هیچیه! حداقل مدرک دارید برای این‌که به خودتون شک نکنید!‌

خلاصه خواستم بگم که خوب می‌شد اگر یک نرم‌افزار مدیریت زندگی بود با خروجی های مختلف از عملکرد آدم در بازه های زمانی مشخص، و امکان مقایسه و تحلیل و غیره. برنامه نویس، نبود؟ البته هیچی مغز آدم نمی‌شه، ولی فشار زندگی نمی‌ذاره آقا! فشار زندگی :D

درباره‌ی خود ساماندهی از ما می‌پرسند. می‌فرمائیم به‌شان وقعی ننهید! انگار که وجود ندارند! بعضی طرح‌ها هستند که ما زمین‌شان‌ایم. آمده‌ند نهال ساماندهی را در ما کاشته‌ند و هی آبیاری‌ش می‌کنند. ولی تنها آبیاری که کافی نیست. ما نباید بگذاریم درِمان ریشه بدواند و مُهُم‌ّش کنیم. دنیایی‌هم که آبیاری‌ش کنند و به‌ش برسند تا ریشه نداشته باشد و از زمینی که ما باشیم تغذیه نکند خواهد خشکید. مگر اینکه زرنگ تر از این حرف‌ها باشند و به صرافت شخم زدن‌مان بیفتند! :D

کتاب‌هایم کو؟ CDهایم چه شدند؟

انتقال داده از طریق خط تلفن

February 24th, 2007

این نوع انتقال فایل کمی با انتقال از طریق اینترنت با استفاده از خط تلفن (مثلا همون Dial-UP) فرق داره. با این روش دیگه لازم نیست داده‌ها رو روی یک کامپیوتر واسط (سروری که فایل روش آپلود می‌شه) منتقل کنید و سپس گیرنده اون‌ها رو از اون سرور دانلود کنه. بلکه شما مستقیما داده‌ها رو به کامپیوتر مقصد می‌فرستید. واضحه که در اینصورت هر دو کامپیوتر گیرنده و فرستنده باید همزمان بر خط باشند -بر خط بودن در این‌جا منظور اتصال به شبکه جهانی نیست، فقط یک ارتباط تلفنی بین مبدا و مقصد کافیه.

برای این کار نیاز به یک برنامه‌ی Telnet هست که کامپیوترها رو با هم هماهنگ کنه تا بتونن از خط تلفن استفاده کرده و همدیگه رو بفهمن! Hyper Terminal به عنوان یکی از این برنامه‌ها جزو امکانات ویندوز مایکروسافت هست و اگر به صورت پیش‌فرض نصب نشده باشه باید همونطور که یک Windows Component رو از Control Panel اضافه یا حذف می‌کنیم اون رو اضافه کنیم و به احتمال زیاد برای این کار به CD ویندوز احتیاج خواهیم داشت. وقتی برنامه نصب شد، از مسیر زیر می‌تونیم به‌ش دسترسی پیدا کنیم:

Start> Program Files> Accessories> Communications> Hyper Terminal

با اجرای برنامه باید اطلاعات مربوط به کشور و پیش‌شماره شهر و از این قبیل رو وارد کنیم. این‌ها رو بعدا می‌تونیم ادیت یا حذف کنیم. جزو تنظیمات اولیه هستند. مثلا شما ممکنه به چند شهر یا کشور مختلف Telnet کنید و به این ترتیب چندین تنظیم اولیه داشته باشید. اما بعد از این مرحله قسمت اصلی برنامه اجرا می‌شه که در ابتدا از شما می‌خواد برای ارتباطی که می‌خواید برقرار کنید یک اسم و یک آیکون انتخاب کنید.

بعد از اون باید شماره تلفن مورد نظر (خط تلفنی که کامپیوتر مقصد به‌ش اتصال داره) رو وارد کنید و مودمی (در صورتی که سیستم تون چند مودم داشته باشه) که می‌خواید ازش استفاده کنید رو انتخاب کنید. و بعد هم ok رو کلیک کنید. و در پنجره‌ی بعد هم یکی از اون تنظیمات اولیه‌ای که اجام داد رو از منوی باز‌شونده انتخاب می‌کنید و Dial رو کلیک می‌کنید. اگر هیچ مشکلی وجود نداشته باشه و خط مشغول نباشه و کامپیوتر مقصد هم HyperTerminalش فعال و در حالت اجرا باشه و در حالت انتظار (انتخاب Wait for call از منوی Call) متوجه پیغامی خواهد شد که نشون می‌ده کسی می‌خواد به کامپیوترش وصل شه و اگر اجازه بده ارتباط برقرار شده. توی این ارتباط یک Text Box خیلی ساده هم برای چت همزمان خواهیم داشت. Send و Receive فایل هم بسیار ساده است و مشخصه که آیکون‌ها و منوها چه کاربردی دارند. فقط موقع فرستادن فایل جزو Protocolها بهتره Zmodem رو انتخاب کنید و دریافت کننده هم همون پروتکلی که شما انتخاب کردید رو استفاده کنه برای دریافت فایل. این موضوعات رو از طریق همون چت می‌تونید با هم هماهنگ کنید.

شاید فکر کنید که اصلا به دردسرش نمی‌ارزه! ولی گاهی این جور انتقال داده بدرد بخوره. در زمان دانشجویی برای انجام بعضی پروِه‌های دونفری به من خیلی کمک کرد! البته این مال عهد بوقه که اینترنت زغالی و هزینه‌ش هم بالا بود! :D اما خوب باز هم گاهی مثل لنگه کفش در بیابان عمل می‌کنه! البته این Telnetِ بدبخت استفاده‌های دیگه‌ای هم داره و شاید یکی از مهم ترین‌شون Configure کردن روترها از راه دوره! ما برای خر حمالی ازش استفاده می‌کردیم!

تصاویر لینک شده از این منبع دزدیده شده‌ند! البته از آدرسشون مشخص بود!

عادتی که عادی نمی‌شود

February 22nd, 2007

دخترکِ رنگ پریده در حالیکه از درد دولا شده به شوفاژ توی راهروی مدرسه تکیه داده. چندتا از کاپشن‌ها و ژاکت‌های رنگ و وارنگ بچه‌های کلاس هم روی شونه و توی بغل‌ش هستند چون لرز کرده. قرص و کپسول‌های مسکن مثل نقل و نبات تو کیف دختر مدرسه‌ای‌ها پیدا می‌شه. برای یه همچین موقع‌هایی لازمه! دخترک با چشمان اشک‌آلود منتظره تا یکی از اولیاش بیان و ببرن‌ش خونه. اون پریود شده.

نوشتن درباره‌ی زنانگی‌هات وقتی که در دنیای واقعی شناخته شده باشی تو جامعه‌ی ما کار ساده‌ای نیست. دو نوع واکنش ممکنه بوجود بیاد: "دختره‌ی بی‌حیا" یا "وای چه خانوم روشنفکری!". من هیچ‌کدوم از این‌ها نیستم! من یه آدم معمولی‌ام که می‌خوام از یه اتفاق خیلی معمولی زندگی‌م بنویسم. واکنش سومی می‌خوام که از این دید به قضیه نگاه کنه. صحنه‌ی بالا توی مدرسه‌های دخترونه اصلا چیز عجیب و غیر معمولی نیست. ولی تا وقتی که مدرسه می‌رفتم برام عجیب بود! همیشه با خودم می‌گفتم "اَه! چه دختر لوس و ننری! حالا پریود شدی که شدی، آسمون که به زمین نیومده! خوب منم پریود می‌شم، کی از این ادا اطوارها داشتم؟!"

حالا دو - سه سالی هست من هم این احساس‌ها رو تجربه می‌کنم. نمی‌دونم چرا قبلا نبود و چرا حالا هست و آیا ماندگار خواهد بود یا نه. هر چی هست من با این عنوان می‌شناسم‌ش:

روزی که زن شدم

غیر از همه‌ی دردهای جسمانی ماهانه، یک چیز دیگر هم هست؛ یک غم مرموز و بی‌دلیل که گاهی خیلی عذاب آور می‌شود. سخت است که ندانی چرا بغض کرده‌ای، چرا هوای گریه داری؟ رنج‌آور است که بی‌دلیل از زندگی سیر شوی و از همه‌ی دنیا بی‌زار. از همه بدتر زمانی‌ست که می‌‌فهمی نمی‌توانی رفتار و احساس‌ت را کنترل کنی. همه چیز از اراده‌ی تو خارج شده. آدم‌ها را وقتی نیستند می‌خواهی و وقتی هستند حوصله‌شان را نداری.

روانی نیستی. مجنون نیستی. مالیخولیا نداری. اسکیزوفرن نیستی. ولی خودت هم نیستی. فقط برای مدتی معلوم. ولی همین مدت معلوم می‌تواند اگر درست مدیریت‌ش نکن و اگر درست خودت را نفهمی تاثیرات بدی بر زندگی و روابط‌ت داشته باشد. گاهی در این روزها می‌توانم تصمیماتی بگیرم که تمام آینده‌ام را به باد فنا دهم. بعدتر که به خاطر می‌آورم چه چیزها از فکرم گذشته از خودم می‌ترسم! گاهی هم به خودم می‌خندم. اما دارم راه حل‌ش را پیدا می‌کنم. نمی شود حذف‌ش کرد. ولی می‌شود با آن کنار آمد.

خوب بود اگر اطرافیان هم می‌فهمیدندت. البته قبول دارم فهمیدن‌ش به این سادگی ها نیست. از همان چیزهایی که فقط باید تجربه‌اش کنی تا بفهمی. حتی در این صورت هم باز سخت است! چند روز بعد، دیگر خودت هم خوب نمی‌فهمی‌ش تا بار بعد که باز هم به سراغ‌ت بیاید! اما به زعم خودم یک چیز را دریافته‌ام؛ درست است که این اتفاق بیشتر نمود بیرونی تغییرات هورمونی ماهانه‌ست ولی از شرایط روحی خود فرد هم متاثر است. یعنی به نوعی تاثیر متقابل بر هم می‌گذارند و اثرات هم دیگر را تشدید می‌کنند. درست مثل افسردگی پس از زایمان.

من سعی کرده‌م پرخاشگری را در این دوره، از رفتارم حذف کنم. خوب کسی گناهی نکرده که من بخواهم ناراحتی بی دلیل‌م را بر سرش آوار کنم! -البته آن دیگران هم باید کم تر سربه‌سرت بگذارند- اصلا همین دعواهای بی‌علت بعدا خودم را بیشتر اذیت می‌کند، که چرا این کار را کردم؟ مگر چه اتفاقی افتاده بود؟ از کارهایی که علاقه ندارم و چیزهایی که اذیت‌م می‌کند هم فاصله می‌گیرم. به این ترتیب محرک‌های بیرونی کم اثرتر می‌شوند و از شدت و حدت ناراحتی کاسته می‌شود. برای من که این‌ها جواب داده‌ند. فقط هنوز کمی آزاردهنده است وقتی احساسی که نمی‌خواهی بر تو تحمیل می‌شود. چرا در موقعیتی قرار می‌گیری که خودت بوجودش نیا‌ورده‌ای. قبول‌ش مشکل است.

سلامت روانی زنان بیش‌تر از بقیه اقشار جامعه در خطر است و این موضوع نباید نادیده گرفته شود. هنوز چیز زیادی از زن بودن‌م نمی‌دانم. فقط فهمیده م که دیگر هیچ‌گاه درباره‌ی چیزی که تجربه نکرده‌م قضاوت نکنم. هرگز.

این خاورمیانه‌ی افسانه‌ای

February 20th, 2007

یادمه تاریخ خوندن‌مون توی مدرسه - البته بعد از درس هدف از خواندن تاریخ پیششینیان چیست! - با تیتر "مشرق زمین گهواره‌ی تمدن" شروع می‌شد. مشرق زمین هم که مشخصه خاور میانه و خاور دور. در عصر حاضر چند درصد از این مشرق زمینی‌ها هنوز هم جزو کشورهای پیشرفته زمان خودشون به حساب میان؟! نمی‌دونم ولی هر چه هست ما و همسایگان شرقی و غریبی‌مون خیلی وضعیت بغرنجی داریم! باز هم صد رحمت به خودمون! لااقل حفظ ظاهر میکنیم!

هیچ بحثی رو نمی‌خوام باز کنم. فقط اشاره می‌کنم به فقر فرهنگی که ما و دور و بری‌هامون به‌ش مبتلا هستیم! یه زمانی مغول‌ها در ایران با علم و دانش و اخلاقیات و حکومت‌داری آشنا می‌شدن. ولی حالا ما می‌تونیم بربریت صادر کنیم! نمی‌دونم این پروسه‌ی تنزل سطح فرهنگ از کی و کجا و چرا و چطور شروع شده و چرا این‌همه شتاب می‌گیره؟! واقعا نمی‌دونم چرا تیشه به ریشه‌هامون می‌زنیم؟!

من اصلا آدم ناسیونالیستی نیستم! یعنی در نوجوانی بودم اما دیگه نیستم! ناسیونالیست بودن مزخرف‌ترین و ابلهانه‌ترین خصوصیتیه که می‌شه داشت. اما ایران رو به عنوان یک قطعه از زمین که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم دوست دارم. جاهای دیگه‌ی زمین رو هم دوست دارم. اما حالا که توی این یه قطعه هستم دل‌م می‌خواد هر روز آبادتر بشه و نه نابود. دست‌هایی آگاهانه یا نا آگاهانه کمر به نابودی ش بستن. من این رو باور دارم و هر وقت به آینده‌ای که با این روند ممکنه بوقوع بپیونده فکر می‌کنم، تنم می‌لرزه!

منابع طبیعی در اثر استفاده‌های نادرست در معرض نابودی هستند. جنگل‌ها بدون جایگزین تخریب می‌شن به اسم راه سازی و ساختمون سازی و در جهت رفاه مردم! رودخانه‌ها خشک می‌شن یا پر از فاضلاب‌های صنعتی. برای دیدن یک روز اسمان آبی که لابد باید یک چیز طبیعی باشه ذوق می‌کنیم! خاک در اثر فقدان علم کشاورزی فرسوده می‌شه. کوهستان‌هامون پر از زباله‌ست. دریاها بخاطر سهل انگاری در لایروبی بیشتر به معدن زباله و نخاله شبیه‌ند و هزار و یک چیز دیگه که البته ممکنه همه‌ش به عنوان هدیه‌ی دنیای مدرن قابل توجیه باشه!!!

حالا یک اتفاق دیگه هم داره میفته. تخریب آثار باستانی! توی افغانستان طالبان به اسم اسلام مکان‌های تاریخی رو از بین می‌برد. در عراق جنگ بود که بخش عظیمی از اثار تاریخی رو تخریب کرد و بعد هم غارت گنجینه‌های یک کشور بی صاحب مانده. اما تو کشور ما این هم مثل همه چی روند جالب و منحصر به فرد خودش رو داره. اینجا همه چیز به اسم پیشرفت انجام می‌شه. دییگه کی می‌تونه اعتراض کنه؟! مردم به اتوبان، آب شرب، کابل‌های خط تلفن و برق، برج‌های جهان‌نما بیشتر احتیاج دارند یا چهارتا تیر و تخته و قبر سنگی؟! نه واقعا! شما بگید؛ گذشته که نباید سد راه آینده بشه؟! فقط من نمی‌فهمم در کشوری به این پهناوری چرا همه مهندسین وزارت‌خونه‌های مختلف سعی می‌کنن مسیر پیشرفت‌شون از وسط جاهای تاریخی بگذره؟! چرا قراره گذشته ای از ما نمونه؟! به کی چی می‌رسه؟

دل‌م می‌سوزه وقتی می‌بینم همین پائین خلیج فارس بغل گوش‌مون اماراتی‌ها از نداشته‌هاشون پول پارو می‌کنن و ما داشته‌هامون رو به باد فنا می‌دیم! واقعا یعنی کویرهای ما اندازه‌ی کویرهای امارات هم نمی‌تونه جاذبه توریستی داشته باشه؟ تخت جمشید به اون عظمت و قدمت درآمدش چقدره؟ و چقدر می‌تونه باشه؟ وضع عراقی‌ها از ما هم بدتره. یه زمانی بابل و سومر و … بی‌خیال! اصلا دل‌م نمی‌خواد این مقایسه‌ها رو ادامه بدم! نتیجه‌ای جز غصه خوردن نداره. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

آی آقایون مسئولیت‌دار با اختیارات‌تون یه کاری بکنین! باور کنید برای خودتون هم سود خواهد داشت.